سفارش تبلیغ
صبا

زیر سایه آفتاب


[ دوشنبه 95/6/8 ] [ 8:44 عصر ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

تعطیلی زود هنگام کتابخونه و یک ساعت وقت آزاد اجباری باعث شد مسیرمو کج کنم سمت مسجدی که مطمئن بودم این ساعت درش بازه. در ورودی اصلی باز بود؛ اما در ورودی ساختمان مسجد...

در بسته بود؛ اما خوشبختانه قفل نبود... پیرمردی در حال نماز خوندن بود و مرد میانسالی در حال گپ زدن با یه پسربچه. پسربچه مشتاقانه ماجرایی رو برای مردی تعریف می کرد که قطعا سنش از پدر خودش هم بیش تر بود! و مرد هم متقابلا قدم به قدم ماجرا با پسرک همراهی می کرد...

صدای پسربچه برام آشنا بود؛ همین طور که آرام به سمت جاکفشی های مسجد می رفتم به صداش گوش می دادم تا جوابی برای سؤالم پیدا کنم...

آره! خودش بود! مجتبی... حدود دو سال پیش شاگردم بود... قبلا هم این جا اومده بودم؛ انگار اینجا ملک دربست آقا مجتبی ست!!!

الان حدودا 40 دقیقه قبل از اذانه؛ این جا چیکار می کنی پسر؟!

حالا یادم اومد! مامانش یه بار بهم گفته بود که مجتبی مکبر مسجد محله شونه... اما این که مجتبی عجول و بی حوصله 40 دقیقه پیش از اذان این جا باشه خیلی عجیبه! اونم با این همه شور و هیجان!

مجتبی رو خیلی خوب به خاطر دارم؛ چون همچنان یکی از موارد بسیار خاص دوران تدریسم بحساب میاد... یادمه اون موقع بسختی تونستم بفهمم باید باهاش چه جوری رفتار کنم که تا آخر کلاس بتونم داشته باشمش... حالا این بچه با اون روحیات عجیب و غریب، همین الان که دارم این متن رو می نویسم در حال داستان سراییه! چه قدر هم خوب و رسا!!! انقدر که اصلا نیازی به تلاش برای شنیدن حرفاش از این فاصله نیست!!!

پسر بی حوصله و کم حرف کلاس من الان مجلس آرای بلامعارض شده و کم کم چند تا از دوستاش هم به جمع دو نفرشون اضافه شده اند و دارن به حرفای مجتبی گوش میدن... انگار خودشون هم تو این ماجرا سهیم بودند! هر از گاهی یکیشون در تکمیل صحبتای مجتبی توضیحی میده و بمب خنده ست که تو سکوت این ساعت مسجد منفجر میشه.

مجتبی علاقه زیادی به درس های من نداشت؛ با این که خیلی سعی می کردم بهش خوش بگذره و کلاس براش جذاب باشه، غیر از یکی دو بخش کلاس زیر بار تحمل بقیه ش نمی رفت! و خیلی زود هم کلا دوره رو بی خیال شد. تقریبا شش ماه با هم بودیم؛ اما...

حالا چطوریه که اینجاست و هر بار هم اینجاست و زودتر از همه هم اینجاست؟!!

فکر کنم رازشو بدونم! «احساس تعلق»! آره؛ خودشه! این جا به مجتبی نیاز دارند؛ و مجتبی هم به این جا! از همه مهم تر این که خودش هم اینو میدونه؛ با وجود این که رقیب هم داره، اما صداش واقعا خوبه... شاید هنوز نتونه اذان بگه، اما کار مکبری رو که خیلی خوب و با اعتماد بنفس کامل انجام میده؛ و در همین حد هم مرتب داره از این تواناییش استفاده میشه... بعلاوه این که چند بار دیدم با دوستاش تمرین می کنن... هم آموزش می بینه و هم از آموزشش استفاده می کنه! یادمه حتی یه بار داشتم می رفتم سر کلاس که متوجه شدم تو راهروها صدای اذان میاد... به در کلاس که نزدیک شدم دیدم مجتبی ست که داره برا بچه ها اذان میگه... قدم هامو آروم تر کردم که بایستم تا اذانش تمام شه... اما صدای خنده یکی از بچه ها که منو دیده بود اجازه نداد... مطمئنم این مسجد بزودی یه مؤذن نوجوان توپ خواهد داشت. ان شاء الله...

مجتبی حق داشت!

کلاس های معمولی آموزشگاه به چه دردی می خورن؟! هیچ جا نمیشه ازشون استفاده کرد... این جا مجتبی جزئی از فرآیندیه که هر روز چند بار اتفاق میفته؛ سر کلاس چی؟!

عجب چیزیه این «احساس تعلق»!

اگه باشه سخت ترین سختی ها هم قابل تحمله؛ اما اگه نباشه تحمل کوچک ترین سختی ها هم احمقانه بنظر میرسه...

این احساس شاید گمشده زوجی جوان باشه که بار مشکلات زندگی تازه شکل گرفته شون به دوششون سنگینی می کنه و به سال نکشیده احساس می کنن کم آوردن و از اول اشتباه کردن! یا گمشده معلم و شاگردی که به توجه همدیگه محتاجند، اما نسبت به ایجادش عاجز! یا گمشده کارفرمایی که کارگرانش دل به کار نمیدن و تنبیه و جایگزینی هم دردش رو درمون نکرده! یا کارگرایی که کار کردنشون رو اتلاف وقت می دونن و ...! یا حتی گمشده جامعه ای که افرادش دلیلی برای تحمل کاستی ها و کمبودهاش ندارند... گمشده مدیریت خرد؛ شایدم مدیریت کلان!!!

«احساس تعلق»...

شاید بهتره روابطم رو یه بار دیگه هم بازنگری کنم...

...

نماز تمام شده و باید به کلاسم برسم. کفش هامو که پوشیدم نگاهی به جایگاه مکبر کنار منبر انداختم... کسی اونجا نبود. از مسجد بیرون می رفتم که پیرمردی با صدای بلند گفت: «برای سلامتی آقا مجتبی صلوات محمدی بفرستید...» و صدای جمعیت که به صلوات اوج می گرفت...

نمی دونستم این جا هم کلاس تی. تی. سی. برگزار میشه؛ اونم انقدر فشرده!!!



[ جمعه 94/11/2 ] [ 1:0 عصر ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

ساعت 10 صبح

تازه آزاد شدم... تقریبا با ناامیدی به سمت مسیر حرکت کاروان شهدا می رفتم؛ با سرعت هر چه تمام تر... ولی انگار ترافیک اصلا عجله نداشت!

از اواسط مسیر مجبور شدم پیاده برم... بدون این که به ساعت نگاه کنم فقط می رفتم!

این ازدحام یعنی خیلی هم دیر نشده؛ اما این جماعتی که خلاف جهت من دارن حرکت می کنند چطور؟!!

سه راه نمازی... بالاخره رسیدم!

جمعیت تقریبا پراکنده ای دیده می شد... خیلی ها وایساده بودن؛ اما یا کاروان هنوز نرسیده یا...

- ببخشید خانم کاروان از اینجا گذشته؟

خانم جوان در حالی که داشت به پسرش آب می داد با تعجب نگاهی بمن کرد و گفت: «نیم ساعتی میشه!!!»

انگار آب پاکی رو ریخته باشن رو دستم... همش خودمو سرزنش می کردم که می دونی تفاوت تو با این شهید ها چیه؟ این که اینا هر وقت هر جایی که باید باشن دقیقا همون موقع همون جا هستن؛ اما تو در خوشبینانه ترین حالت ممکن دو ساعت تاخیر داری!!!

جمعیت به سمت خیابون 9 دی در حال حرکت بود؛ اما اثری از کاروان شهدا نبود... معلوم بود که این آخرای صف جمعیته...

تقریبا با همون سرعت زدم به دل جمعیت... دوربینم رو در آوردم؛ و سعی کردم آخرین تلاشمو بکنم...



احتمالا شهدا رو بردن توی حرم... نه هیچی می دیدم؛ نه دلم می خواست از کسی بپرسم!!!

پروردگارا...

خدایا شکرت... خدایا شکرت... اون ها اینجان! این اولین باره که این حس رو با این وسعت تجربه می کنم...

گاهی صدای مویه زنی بلند میشد؛ انگار مادر، همسر یا خواهری...

و هر بار به خودم یادآوری می کردم که این ها شهدای گم نام اند!

بعضی ها تسبیح و انگشتر و شال شون رو متبرک می کردند و بعضی ها بچه هاشون رو...

و این میان چقدر به مهربانی و آرامش پاسدارها غبطه می خوردم... نمی دونم چی شده بود که یکی از اون ها که انگار مسئول تیمشون بود داشت از کاری که دو تا از نیروها انجام داده بودند قدردانی می کرد و می گفت احساسات هر دوتون ستودنیه؛ اما یادآوری می کرد که فراموش نکنند الان مشغول چه کاری هستند! انگار این حس برای اون ها هم جدید بود و یادشون رفته بود در چه لباسی این جا حاضر شده اند!

آیا از این لشکر گمشده ای هم سهم نگاه های منتظر این جمع خواهد بود؟

ان شاء الله...

نمی دونم چرا نمی تونم انتظار مادری رو که قبر فرزند جاوید الاثرش رو بهش تحویل دادند؛ اما حاضر نشده عکسشو سر قبرش نصب کنه درک کنم... نمی دونم!

نمیشه دیگه! وقتی نمیشه... یعنی نمیشه!

بنویس... بنویس: «تو تنها کسی هستی که همیشه دلم می خواست جای او باشم! گم نام نه؛ بی نام... بی نامِ بی نام!»

و این دست دختر بچه ای است که دست در دست پدر می خواهد پیامش را با تو در میان بگذارد. می شنوی؟... حتما می شنوی.

دعوا واقعا سرِ سربند بود!!! پاسدار هم که باشی... مهربانی این مردم را هم اگر درک کنی... نمی توانی یک «سربند» را بین این همه دست برافراشته قسمت کنی! مجبور میشوی این کار را به دیگری واگذار کنی و خودت به نظاره بنشینی که ای کاش سربندهای بیش تری داشتی؛ به اندازه همه این جمعیت...

پیام دریافت شد! تمام.

انگار امروز اصلا روز دعواست! حتی اگر شده به اندازه تکه ای کوچک از بقایای یک سربند که مسیری را با تو متبرک شده است...

مسیر کاروان به انتها رسیده؛ اما انگار بعضی ها نمی توانند دل بکنند!

آی گفتی مادر... آی گفتی! چقدر دلم خواست... نام آوری و بی نشانی را...

مسیر نیم ساعته را دو ساعته دوش به دوش شما و این ملت آمدم... خسته نیستم؛ اما دلتنگ چرا! و شاکر از این که اجازه دادید یک «قطره» باشم؛ حتی اگر برای چند ساعت!

بین خودمان باشد...

باز هم سر وقت رسیدید!!! ساعتتان را با کجا انقدر دقیق تنظیم می کنید؟!


[ پنج شنبه 94/11/1 ] [ 3:37 عصر ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت 

 

آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد




[ دوشنبه 94/7/27 ] [ 12:15 صبح ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

پ. ن. :

1- مقایسه این آمار در کنار هم به این مفهوم نیست که نقدی به برنامه خندوانه یا این دو کمدین محبوبمون وارده؛ اتفاقا من خودم تو همین برنامه خندوانه با سایت tpm.ir آشنا شدم...

2- منم مثل خیلیا به کمدین محبوبم رای دادم؛ تا سهمی در انتخاب شایسته یک کار هنری داشته باشم.

3- ما ایرانی هستیم... یک ایرانی مسلمان! ایرانی به غیرت و موقعیت شناسیش معروفه.

4- بعضی چیزا رو خود ما باید درست کنیم؛ انتظار از دولت ها برای اصلاح برخی مسائل، کار عقلانی نیست!

5- در این سایت نامه ای تنظیم شده که درخواست رسیدگی ما به پرونده فاجعه منا در سازمان ملله؛ اگه صلاح دونستید لطفا برید و نامه رو امضا کنید؛ و این سایت رو به دوستانتون هم معرفی کنید. متشکرم...


[ پنج شنبه 94/7/16 ] [ 12:50 عصر ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

چندیست هوای چشم من بارانیست

هر خشت دلم بیانگر ویرانیست

بیماری دوری از خراسان دارم

تجویز پزشک من حرم درمانیست

 



[ جمعه 94/6/6 ] [ 7:34 عصر ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

زخمم بزن، که زخم مرا مرد میکند

اصلا برای عشق سرم درد می کند

 
زخمم بزن که لا اقل این کار ساده را

هر یار بی وفای جوانمرد می کند

 
آن جا که رفته ای خودمانیم هیچ کس

آن چه دلم برای تو می کرد میکند؟

 
در را نبسته ای که هوای اتاق را

باد خزان حوصله دلسرد میکند

 
فردا نمی شوی که نمی دانی عشق تو

دارد چه کار با من شبگرد می کند

 
خاکستر غروب تو هر روز در افق

آتش پرست روح مرا زرد می کند

 
عاشق بکش که مرگ مرا زنده میکند

زخمم بزن که زخم مرا مرد می کند

 

نجمه زارع


پ.ن: به نقل از پارسی یار «جرعه ای باران»؛ وبلاگ جالبی که از خوندن شعرهاش لذت خواهید برد...


[ پنج شنبه 94/6/5 ] [ 9:34 عصر ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

معنی زندگی چیست؟ چه چیز به زندگی معنی می دهد؟

این سؤالی است که پاسخ های مختلف به آن موجب پیدایش فرهنگ های مختلف و اسلوب های متفاوت در زندگی بشر شده است.

«زندگی» یعنی حرکت فکری، روحی و رفتاری برای رسیدن به یک هدف. ملاک زنده بودن یک چیز به این است که اثر مورد نظر از او، در او دیده شود.

مثلا وقتی می گوییم «زمینِ زنده» یعنی زمین بتواند گیاه را برویاند و سرسبز گردد، بر خلاف زمینِ مرده که این اثر از آن ظاهر نمی شود.

زنده بودن یک «سخن» به این است که اثر مورد نظر را در شنونده بگذارد در حالی که «سخنِ مرده» سخنی است که اثر لازم را ندارد.

از یک انسان، انتظار می رود چه اثری را از خود بروز دهد تا بتوان به او گفت: «انسانِ زنده»؟!

 

حجاب و مدیریت احساس- شیخ عبدالحمید واسطی- مژسسه مطالعات راهبردی علوم و معارف اسلام- چاپ سوم- ص 27

 



[ جمعه 94/5/9 ] [ 11:52 صبح ] [ ماهتاب ] [ نظر ]

«اگر همه چیزهایی که مورد نظرمان است اولویت های ما باشند، معنایش این است که اصلا اولویتی نداریم.»1

 

 


1- تعبیر یکی از اساتید محترم حاضر در جلسه رهبر معظم انقلاب با اساتید دانشگاه ها در هفدهمین روز ماه مبارک رمضان 1436- 1394/04/13


[ یکشنبه 94/5/4 ] [ 12:58 صبح ] [ ماهتاب ] [ نظر ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

?????? ?????

ماهتاب «زیر سایه آفتاب» هست شـد؛ و تحفه درویشــــی اش، به رسم کـهــنــــه نیستی، ظلمت و تیرگی ماند. ماهتابی و نیستی ما راست؛ و آفتــــابی و هستی، هستی بخش عالم افروز را. در خنکای این سـایـه سار، رخصت ماندن می طلبیم...
??????? ??